![]() |
![]() |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
عارفم عشق قشنگ زندگیم ـ عاشقانه ترین تبریکاتم را به مناسبت تولدت نثارت می کنم. عاشقانه دوستت دارم عزیز دلم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:12 توسط عارف و شیرین |
|
|
یک روز چشم های تو مرا باخود خواهد برد
نمی دانم به کجا ؟ شاید به تاریک ترین زاویه های تنهایی عالم شاید به جائی که سکوت در فریاد خود می شکند و آوارهای مصیبت و دلتنگی اندام عشق را می خراشد اینجا چقدر سرد است
چقدر بدون تو سردم شده است چقدر با خودم فاصله دارم اینجا از همه چیز می ترسم از اینکه دستهایی نامرئی مرا در خود فرو برند دستهایم را بگیر ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:37 توسط عارف و شیرین |
|
|
بازهم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟ كجاست آن لبخند هاي عاشقانه ات تا بازهم ديوانه شوم ؟ آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگا ه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:50 توسط عارف و شیرین |
|
|
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی شکست پشت من از داغ بی تو بودنها به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:24 توسط عارف و شیرین |
|
|
نگاهت
انتهای شبهای بارانی است و من هنوز خیس نگاه توام
گرمی قلبم و ... دستهایم... پیشکش تنهایی تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:27 توسط عارف و شیرین |
|
|
ثانيه هاي وصال هر لحظه مي رقصند و
به دنبال قصه ي زندگي در حرکتند قصه اي که غصه ها را پر رنگ و محبت را دچار دلهره کرده است قصه اي که زندگي را در سراشيبي و رويا را در نا همواري و در آخر عشق را در سنگلاخ قرار مي دهد و امروز در ميان موجهاي غربت و ناشناس به دنبال تکه چوب شکسته اي هستم تکه چوبي که به دنبالش به سمت ساحل بروم ساحلي که مرا به زيباترين زندگي زندگي اي که مرا به عشق و عشقي که مرا به بهشت رساند اما افسوس ...
که با نبودنت هواي وجودم با عطر غربت يکسان شده لبخند از لبهايم برچيده و باز آتشفشان غم فوران گشته و شعله هايش بر دلم چنگ مي زند چه سخت است اين فاصله و چه سختر است بي تو بودن در اين غربت غربتي که مرا به دست دردها و دردهايي که شعله کشان وجودم را طعمه قرار مي دهند و در پي قرار دادن من در جهنم ابدي انتظار هستند اما... نمي دانند که من با به به مشام رسيدن بوي عشق و امید که از سوي توست رنگ ديگر گرفته ام و قلبم را از همه ي تيره گي ها پاک نموده ام چون قلبم مال توست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:40 توسط عارف و شیرین |
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک یکی یکدونه قلبم عارف من هرچه دارم از تو دارم مهربان زندگیم امروز و فردا مال تو روز میلادت مبارک عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:13 توسط عارف و شیرین |
|
|
هرگز از دوری اين راه مگو
و از اين فاصله ها که ميان من و توست و هر آنگه که دلت تنگ من است بهترين شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهایی ات از ديدن من جا بخورد و بداند که دل من با توست و همين نزديکی ست .......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:26 توسط عارف و شیرین |
|
|
در میان این چشمان پریشان درهم چگونه بگویم که تو تمام منی و جاری در من...؟ هرکجا من تمام می شوم تو شروع می شوی... هرکجا که من بی تحمل می شوم تو ادامه می دهی... در میان خنده های بی دلیلم در میان نگاههای معصومم به نامعلوم... تو تمام من هستی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:54 توسط عارف و شیرین |
|
|
می نویسم از تو... از تو ای شادترین از تو ای تازه ترین نغمه عشق تو که سرسبزترین منظره ای تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم و تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا
شاهد اندوهم بود به تو می اندیشم... و به تو می بالم... و شباهنگام آندم که تو را نزد خود می بینم بهترین آرامش در دلم می جوشد و روزها می گذرد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:57 توسط عارف و شیرین |
|
|
من با تو دلخوشم
وقتی کنارمی
وقتی تو یارمی دار و ندارمی...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:7 توسط عارف و شیرین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:34 توسط عارف و شیرین |
|
|
قلبی در این سوی دنیا و قلبی دیگر در آن سوی مرزها ، بی خبر از چهره قلب تنها تنها من می دانم که او معشوق است و او هم می داند که من عاشقم به یاد روزهایی که خورشیدمان یکی بود ، به یاد روزهایی که مهتابمان نورانی بود به یاد روزهایی که ستاره ها را در آسمان می چیدیم و به همدیگر هدیه می دادیم به یاد روزهایی که غروبمان یکی بود ، به یاد روزهایی که در موقع غروب چشمهایمان بارانی میشد …. اما اینک خورشید و ماهتابمان یکی نیست … روزها همدم من خورشید است و همزبان تو مهتاب درد و دلهایم را به خورشید می سپارم تا زمانی که به آسمان تو آمد به تو بگوید دردم را…! شبها به انتظار ماه می نشینم تا چهره تو را در آن ببینم و درد و دلهایت را از ماه بشنوم… ستاره ها را دسته دسته برایت چیده ام و در سبد دلم گذاشته ام تا زمانی که همدیگر را
ببینیم من آنها را به تو هدیه دهم
خورشید آسمان من به ماه درخشان شب تو می خواهد بگوید با اینکه تو در آن سوی دنیا هستی اما معشوقت همچنان عاشق قلب تو هست و خواهد ماند و همچنان چشمانش از دوری تو بارانی است. …مرز بین من و تو عشق است ، مرز بین من و تو انتظار است ،
قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون همین خورشیدی که روزها در آسمان من است در روزهای تو نیز در آسمانت می درخشد قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون آنها عاشقند ، همین و بس! پس ما به انتظار می نشینیم به انتظار روزی که خورشید و ماهمان یکی شود و با هم و در کنار هم غروب و طلوع زیبای خورشید را ببینیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط عارف و شیرین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:44 توسط عارف و شیرین |
|
|
خسته ام
اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم واز کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم
واگر صدای گوش نواز تو نبود از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم اگرشوق دیدن چشمهایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرف هایت نمی وزید هیچ گاه معنای آنها را در آغوش نمی گرفتم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:28 توسط عارف و شیرین |
|
|
همه امیدم را در لحظه های با تو بودن می یابم
آن لحظه که دیدگانم خیس از نبودن تو می شود آن لحظه که دستانم وجود بی انتهای تو را در اعماق ثانیه ها درک می کند تورا همراه همیشگی خود حس می کنم
من باران را بهانه عشق و بهار را بهانه دوستی می دانم برخود می بالم که برای با تو بودن بهانه ای نمی خواهم ای مهربانترین همراه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:53 توسط عارف و شیرین |
|
|
دستان من محتاج هزاران ستاره است امشب تا سحر منتظر مي مانم تا تو صدايم را بشنوي... تا نگاه من در نگاه تو غرق شود دستان من محتاج دستان تو است تا به جاده اطمينان برسد يادت را به من هديه كن تا در كوچه هاي بن بست ضجه نزنم
یادت را به من بياموز تا قفل درهاي بسته را با كليد عشق تو باز كنم دستان من محتاج ياد تو است ياد تو...نور...خورشيد...مهرباني... امشب يادت را در رگهايم جاري كن... من محتاج تو ....هستم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:58 توسط عارف و شیرین |
|
|
در روزهای خشک بی ترانه ماندن بهترین لحظه هایم در کنار تو می گذرد آهنگ دلنشین قلبت آرامم می کند با دستان مهربانت اشکهایم را می زدایی و مثل همیشه سردی دستانم را به گرمای دستانت می سپارم ... در کنارت سحرهم به تاریکی شب لبخند می زند
و رویاهایم از گلبرگهای سرخ تن پوشی از عشق می سازند روزهای زمستانی ام همنشین بهار می شود... خوشبختی عظیمی است با تو بودن و با عطر نفسهای گرمت جاده های سر گشتگی را پیمودن...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:5 توسط عارف و شیرین |
|
|
وقتی دلم برایت تنگ می شود
دوست دارم اشکهایی که برای توست و نگاهی را که عاشق توست ...دوستت دارم تا ابد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:45 توسط عارف و شیرین |
|
|
فردا روز ديگري است
كه بي تو بر عمر تلف شده افزوده مي شود ![]() همين روزها
روز رفتن از راه مي رسد و من طوري از خيال تو گم مي شوم كه انگار هرگز نبوده ام ... ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:1 توسط عارف و شیرین |
|
|
يادم می آيد
آن روز را که روزگارم ابری و بارانی بود
دستی آشنا آمد
سايه سار امن آرزوهايم شد
دستهايم را گرفت و مرا با خود برد
ابرهای خيالی خلوتم را مچاله کرد و
مرا با خود برد تا بی نهايت تر ترانه ها
آن دست آشنا تو بودی که آمدی...
آفتاب روزگارم شدی
خورشيد لحظه هايم که
نه ابری بودی و نه طوفانی
تو حرمت همان بارانی که
مرا در حضور خورشيد
به ميهمانی رنگين کمان برد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 18:19 توسط عارف و شیرین |
|
|
در اتاقي تنها
در سکوتي سرد
در خلوتی بي نهايت
در دنيايي بي وفا
در ميان آدمهايي به زشتي فريب
با اجباري تلخ زندگي ميکنم ...
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:11 توسط عارف و شیرین |
|
|
تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سردو سنگینند... وچشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:58 توسط عارف و شیرین |
|
|
تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم
با من بگو از عشق... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایقی سرگشته روی گردابم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 16:37 توسط عارف و شیرین |
|
|
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام. درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است. و من همينطور سرگردان ، به همهمه های مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام. محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است. و بر فراز سرم , آسمانی است به وسعتی که نمی دانم. به وسعت تمامی ندانسته هايم .... و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است . مثل انتهای خواسته های بی انتهای من. اطرافم را آدم هايی گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند.
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی ! من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند .
![]() می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من نخواهد داشت، در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود ، در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی خيال خواهد شد ،
مدفون می شوم. انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است. و انگار نه انگار که رفتنی.... اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس ديگر ، اين موضوع يک اتفاق ساده است. يک اتفاق ساده مسخره.... برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرارقدم زدن های بيهوده. و به گمانم کسی نظاره می کند مردن تدريجی ام را ... از فراز آسمان لاجوردی دست نيافتنی ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:33 توسط عارف و شیرین |
|
|
گاهي سخت است گفتن آنچه درون ماست
گاهي سخت است قبول آنکه عاشق شدي
خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست
اگر او …. اگر او ….
قلبم خسته است
خسته ی تازه التيام يافته
روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد
آن وقت چه کنم خدايا
![]() حرفهايش هنوزهم دلم را مي لرزاند
اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد اوست
آن دورها …اما چه نزديک
من ديگر چه دارم که بمانم؟!
همه چيز در دست اوست….
دست کسي که زندگی اش زندگی من است
راهش راه من است
و قلبش خانه امن و ابی من است....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 17:49 توسط عارف و شیرین |
|
|
آسمانم ستاره مي خواست که تو آمدي
ابر حسود اما چشم ديدن خوشحاليم را نداشت
آسمانم ابري شد
باريد و باريد و من ...
به انتظار ديدن دوباره ات قطره هاي باران را يکي يکي مي شمردم
اما تو ديگر پشت ابر ها نبودي وقتي که تمام شدند
نمي دانم در کدام صورت فلکي بايد به دنبال تو گشت
در آسمان بزرگ من جاي يک ستاره خالي شد
کاش از خورشيد فرار نمي کردي تا روشنتر
به دنبالت مي گشتم
![]() کاش هرگز آسمانم ستاره نمي خواست
کاش ابر ها کمي مهربانتر بودند ...
تا تو را گم نمي کردم
اي كاش ميدانستي شبها....
تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام
به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود
در روي زمين كسي هم هست
كه سبزي لحظه هايش روزي آرزويم بود ....
خانه را در چشم هاي تو پيدا کردم
پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 10:35 توسط عارف و شیرین |
|
|
كنار تنهايي خود پشت پنجره ايستاده ام
باران مي بارد
هوا دلگير شده...تنگ..تنگ...
شمع روشن مي كنم براي تو و با ياد تو
به ضريحش دستهايم را گره زده ام
مي بارم...
در حلقه هاي اشكهايم خاطره ي تو پيدا ميشود
![]() چشمهايت كه بازيگوشند
لبخندت كه مهربان و پاك است
و دستهايت كه سخاوت و مهر را هديه ميكند...
تتنهايي من پشت اين پنجره
با تنهايي تو جمع ميشود
حالا ديگر فقط از هم دوريم
ديگر تنها نيستيم
چون سه تايي باهميم و مي باريم بر پاكي اين عشق
من
تو
و باران
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 19:36 توسط عارف و شیرین |
|
|
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم ، باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست ،
اما کسي چه ميداند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
![]() وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها
هر روز بي تو روز مباداست
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند
آيينه ها که دعوت ديدارند، ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار
ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو، ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند
ديوارهاي تو همه آيينه اند ، آيينه هاي من همه ديوارند ...
وقتي تو نيستي ... ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:16 توسط عارف و شیرین |
|
|
گفتی بدیها را فراموش کنم و بنویسم : نقطه از سر خط...
نوشتم بنام خدایی که دل را آفرید تا بدانم احساس چیست...
سلام.حال و روزگارت چطور است؟اگر احوال این خسته را بخواهی،خوبم.
نگران خلوت من نباش.دیروز غصه،برای خواب آسمان قصه گفت و ماه با یک
حس مادرانه به سر آسمان رختخواب سیاه کشید.چند روز پیش به یاد خاطره
دستان تو،به سراغ خطهای دفتر خاطراتم رفتم.همه خوب بودند فقط جویای احوال
چشمان تو.
دلم دیشب،بارها بهانه صدایت را گرفت. گویی از خدا هم گله داشتم چرافاصله؟
دیشب که خوابیدم،خواب تو را دیدم.خواب شکسته شدن صدای فاصله ها.
![]() تو بودی و من.برایم نگاه می گفتی و ترنم سکوت را سوغاتم می دادی.
دستانم را گرفته بودی تا با مهربانی نگاهت،اشک چشمانم را پاک کنی.
روبرویت زانو زده بودم.زل زده به چشمانت،ملتمس ماندنت بودم. گنبد کبود هم
دلش از دلتنگیهایمان گرفته بود.گفتی بوسیدن به زیر باران را دوست داری.
چشم بستم وخواستم لب بر لبانت بگذارم اما آفتاب حسادت کرد و سرک
کشید.از خواب پریدم.دیدم هنوز آسمان،رختخواب بر تن کشیده و خواب
ستاره میبیند که برایش چشمک می زند.دیگر نخوابیدم و به انتظار دیدنت عهد کردم
تا فردای فرداها بیدار بمانم.می دانم خیلی کار داری و باید بروی تا به تقویم سر
بزنی تا مبادا روزی از روزهای دیدار از قلم بیافتد.فقط این را بدان که آخر نامه ام را با
یک بغض،نقطه می گذارم و از فاصله ها فاصله می گیرم و به دلم می گویم:
به امید دیدار... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:41 توسط عارف و شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|